تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم
براي خاطر عطر گستره ي بيکران و براي خاطر عطر نان گرم
براي خاطر برفي که آب مي شود، براي نخستين گل
براي خاطر جانوران پاکي که آدمي نمي رماندشان
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که دوست نمي دارم دوست مي دارم
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خويشتن را بس اندک مي بينيم.
بي تو جز گستره يي بي کرانه نمي بينيم
ميان گذشته و امروز.
از جدار آيينه ي خويش گذشتن نتوانستم
مي بايست تا زندگي را لغت به لغت فراگيرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از يادش مي برند.
تو را دوست مي دارم براي خاطر فرزانه گي ات که از آن من نيست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چيزها که جز وهمي نيست دوست دارم
براي خاطر اين قلب جاوداني که بازش نمي دارم
تو مي پنداري که شکي، به حال آن به جز دليلي نيست
تو همان آفتاب بزرگي که در سر من بالا مي رود
بدان هنگام که از خويشتن در اطمينانم
پل الوار. ترجمه احمد شاملو
ادعاي ماندن سخت بود
ادعاي رفتن آسان
و ادعاي عشق، سادهترين سلام تو
فاصلهها، تنهايم گذاشتند
نه از تنهائي ترسيدم، نه از فاصله
چهرة تو آخرين دروغ ساده بود
آهاي مدعي!آهاي
تا نگاه میکنی :
وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش ار آنکه با خبر شوی
لحظهُ عزیمت تو ناگزیر میشود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود دیر میشود!
قیصر امین پور بهمن ۱۳۶۹
گوشهايت حق را ميشنوند يا فرار ميكني از ذوق نور
چشمهايت حق را ميبيند يا ميبندي راه طعم نور
دستهايت حق را جستجو ميكند يا كوتاه ميكني انگشتهايت را از لمس نور
با حقيقت همسايهاي يا ترسان
اگر حق ميگويي، اگر حق ميبيني، اگر حق ميياي
تو در دامنة نور پائين از حراء منتظر نشستهاي
تا او بيايد. او كه آمدنش دليل بودن افلاك است.
او والا پيامدارمحمد(ص)
دیوار اتاقم را بلندتر می سازم
دیواری تا همسایگی آخرین نوار رنگین کمان
دیوار اتاق را با اشک و خاک گل می کنم
وبا بوسه اشتیاق شاقول
بلندترین دیوار تا همسایگی پرواز خیال
طولانی ترین دیوار تا رسیدن هر ستون به ستونی دیگر
برای خط زدن نیامدن هایت بازهم اندازه نیست
هرجمعه نیامدنت را با خطی سبز بر سینه دیوارم می کارم
مزرع سبز فلک شد دیوارم
وداس انتظار چیزی ندروید نیامدی تو
نیامدی
واپسین پیچک نفس انتظار را
به شماره انداخت
تاصفای تو سعی انتظار را هروله می کنیم
نیامدی تو نیامدی
بچگی می کنی و هیچ وقت ،فراموشم نمی کنی....
بچگی می کنی و تا خود غروب، ستاره ها را ،پشت دست هایت قایم می کنی....
باز بچـــــــه می شوم ،در دفتر خاطراتت که
یک صفحه ،بـــــــــرگ چسبیده....
یک صفحه مــــــــاه...
یک صفحه ،تـــــــــو...
و هر صفحه مــــــــن...
بچگی می کنی و دفترت را تا روییدن صبـــح، زیر خاک باغچه می کاری..
بازیچه می شوم در روشـــــــنا....
حقیقت می شوم در تنگــــــنا....
و می فهمم کودکی را ،وقتی، روی زانوی دفتر خاطراتت خوابم می برد....
من ، باز هم بچـــــــه می شوم..
باز هم ،بچگی می کنم....
و باز هم ،بازیچه ی دفترت می شوم..
روشــــــــــــنا.....تنگـــــــــــنا.....کودکـــــــــی
به یاد اور خویشتن را ... خودت باش و بسپار فراموش نشوی در گیر و دار این دنیای فانی ....
فراموش نکن انچه که هستی را
بزن نقش خود را و بساز ساز خود را
محو تماشای چشمک ستارگان نشو
اسمان نیز گاه دروغین میشود
در حصار خود اسیر خودپرستی نشو
پاره کن هرچه نقش فریبنده ی زیست را که بر تنیده ای
اسمانی شو
تقدير هميشه حرف خودش ميزنه
تقدير نه به من نه به تو اجازه نميده كه راه خودمون بريم
تقدير گاهي مچ ما را سر بزنگاه به هم رسيدن ميگيره
تا حالا چقدر شده كه سلام نكرده مجبورشي بري
تا حالا چند بار شده كه نصفه راه برگردي و اداي موندن اختياري رو در بياري
تا حالا براي اين همه غصه؛ دلت لرزيده
تا حالا پا پيش كشيدي، تا حالا مجبور شدي همه چي رو بذاري و بري؟
تقدير هميشه حرف خودشو ميزنه
چقدر سخته كه براي آخرين بار بگي خداحافظ
تا حالا چند بار گفتي: خداحافظ، چند بار؟
آه از اين خداحافظ
راه چه گونه ادامه میابد؟
چه کسی مسیر را بلد است؟
هر کس قطب نمای زنده گی اش را
در قلب خود حمل می کند!
تعجب نکن اگر
بعد از بسیاری از چهارراه ها
مجبور باشی تنها ادامه دهی
راه را نشناسی!
به قطب نمایت اعتماد کن!
فقط اوست که تورا
به هدفت می رساند!
یکبار در یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگذاری امتحانات سال اخر به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد "شجاعت یعنی چه؟" محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود"شجاعت یعنی این" و برگه خود را سپید تحویل داد و رفت!
اما برگه آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق بدون استثنا به ورقه سپید او ۲۰دادند
کاش قلبم درد پنهاني نداشت چهره ام هرگز پريشاني نداشت برگهاي
آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش مي شد راه
سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت
