|
پسر: دوست دارم دختر یه نیم نگاه... دختر دلش می لرزه . نمی دونه باید چه کار کنه دختر: راست می گی منو می خوای برای همیشه؟ دختر چشم هاشو رو هم می ذاره و می گه : منم می خوامت. دختر: فردا میای به دیدنم؟؟ چه روزای قشنگی دارن. خوش به حالشون... دختر منتظره... دختر: چرا دیر کرده؟ همیشه که زود میومد. وای خدااااا کاشکی زودتر بیاد. پسر سرشو میاره نزدیک سر دختر... پسر: سلام گلم حالا اونا با هم خوش اند . دل در گرو دل همدیگه... چشم تو چشم همدیگه... پسر: اووووم...، من یه دروغ به تو گفتم دختر گوش می ده... هیچی نمی گه... قطره های اشک صورتشو می پوشونه پسر: اگه بخوای می تونیم فقط مثل دو تا دوست صمیمی باشیم.... پسر: هیچی نمی گه....! پسر: یه حس خوبی نسبت به تو داشتم... دختر: اون که می دونست من و اون مال هم دیگه نیستیم پس چرا عاشقم کرد؟ چراااااا؟ آره، کاشکی پسر می دونست که دختر چه قدر عاشقشه....
راهبی در نزدیكی معبد زندگی می كرد. در خانه رو به رویش، یك روسپی اقامت داشت. راهب كه می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند، تصمیم گرفت با او صحبت كند.زن را سرزنش كرد: "تو بسیار گناهكاری.روز و شب به خدا بیاحترامی می كنی. چرا دست از این كار نمیكشی؟ چرا كمی به زندگی بعد از مرگت فكر نمی كنی؟"زن به شدّت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا كرد و بخشایش خواست. همچنین از خدای قادر متعال خواست كه راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان دهد.امّا راه دیگری برای امرار معاش پیدا نكرد. بعد از یك هفته گرسنگی دوباره به روسپیگری پرداخت.امّا هر بار كه بدن خود را به بیگانه ای تسلیم می كرد، از درگاه خدا آمرزش می خواست.راهب كه از بی اعتنایی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود، فكر كرد: "از حالا تا روز مرگ این گناهكار می شمرم كه چند مرد وارد آن خانه شده اند."و از آن روز كار دیگری نكرد جز اینكه زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد. هر مردی كه وارد خانه او میشد، راهب هم ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت.مدّتی گذشت. راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت: "این كوه سنگ را می بینی؟ هر كدام از این سنگها نماینده یكی از گناهان كبیرهایست كه انجام دادهای، آن هم بعد از هشدار من. دوباره می گویم: مراقب اعمالت باش!" زن به لرزه افتاد. فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت، اشك پشیمانی ریخت و دعا كرد: "پروردگارا ! كی رحمت تو مرا از این زندگی مشقّت بار آزاد می كند؟"خداوند دعایش را پذیرفت. همان روز، فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته مرگ به دستور خدا، از خیابان عبور كرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد.روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت، امّا شیاطین، روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب دید كه چه بر روسپی گذشته است و شكوه كرد: "خدایا ! این عدالت است ؟ من كه تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذراندهام، به دوزخ می روم و آن روسپی كه فقط گناه كرده، به بهشت می رود !"یكی از فرشته ها پاسخ داد: "تصمیمات خداوند همواره عادلانه است. تو فكر می كردی كه عشق خدا یعنی فضولی در رفتار دیگران. هنگامی كه تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می كردی، این زن روز و شب دعا می كرد. روح او، پس از گریستن، چنان سبك می شد كه می توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم. امّا آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین كرده بودند كه نتوانستیم تو را بالا ببریم."
شعر ای وای مادرم که استاد شهریار به مناسبت از دست دادن مادرش سروده است. آهسته باز از بغل پله ها گذشت
تو را به جاي همه کساني که نمي شناختم دوست مي دارم پل الوار. ترجمه احمد شاملو
ادعاي ماندن سخت بود ادعاي رفتن آسان و ادعاي عشق، سادهترين سلام تو فاصلهها، تنهايم گذاشتند نه از تنهائي ترسيدم، نه از فاصله چهرة تو آخرين دروغ ساده بود آهاي مدعي!آهاي
حرف های ما هنوز نا تمام ...
تا نگاه میکنی : وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش ار آنکه با خبر شوی لحظهُ عزیمت تو ناگزیر میشود آی... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر میشود! قیصر امین پور بهمن ۱۳۶۹
گوشهايت حق را ميشنوند يا فرار ميكني از ذوق نور چشمهايت حق را ميبيند يا ميبندي راه طعم نور دستهايت حق را جستجو ميكند يا كوتاه ميكني انگشتهايت را از لمس نور با حقيقت همسايهاي يا ترسان اگر حق ميگويي، اگر حق ميبيني، اگر حق ميياي تو در دامنة نور پائين از حراء منتظر نشستهاي تا او بيايد. او كه آمدنش دليل بودن افلاك است. او والا پيامدارمحمد(ص)
دیوار اتاقم را بلندتر می سازم دیواری تا همسایگی آخرین نوار رنگین کمان دیوار اتاق را با اشک و خاک گل می کنم وبا بوسه اشتیاق شاقول بلندترین دیوار تا همسایگی پرواز خیال طولانی ترین دیوار تا رسیدن هر ستون به ستونی دیگر برای خط زدن نیامدن هایت بازهم اندازه نیست هرجمعه نیامدنت را با خطی سبز بر سینه دیوارم می کارم مزرع سبز فلک شد دیوارم وداس انتظار چیزی ندروید نیامدی تو نیامدی واپسین پیچک نفس انتظار را به شماره انداخت تاصفای تو سعی انتظار را هروله می کنیم نیامدی تو نیامدی
بچگی می کنی و هیچ وقت ،فراموشم نمی کنی....
به یاد اور خویشتن را ... خودت باش و بسپار فراموش نشوی در گیر و دار این دنیای فانی ....
مي دوني فلسفه اختراع سرسره براي بچه ها چيه؟ مي خوان از بچگي به ادم ياد بدن كه صعود چقدر سخت و سقوط چه اسونه
تقدير هميشه حرف خودش ميزنه تقدير نه به من نه به تو اجازه نميده كه راه خودمون بريم تقدير گاهي مچ ما را سر بزنگاه به هم رسيدن ميگيره تا حالا چقدر شده كه سلام نكرده مجبورشي بري تا حالا چند بار شده كه نصفه راه برگردي و اداي موندن اختياري رو در بياري تا حالا براي اين همه غصه؛ دلت لرزيده تا حالا پا پيش كشيدي، تا حالا مجبور شدي همه چي رو بذاري و بري؟ تقدير هميشه حرف خودشو ميزنه چقدر سخته كه براي آخرين بار بگي خداحافظ تا حالا چند بار گفتي: خداحافظ، چند بار؟ آه از اين خداحافظ
بارها و بارها به چهارراهی رسیده ام!
زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند آنچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماند و آنچه از دست برود با گريه جبران نمي شود فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم
|
About![]()
Home
|